قسمت هایی از کتاب شریف المراقبات (مراقبت های ماه رمضان)

با استفاده از فرمایشات گرانسنگ شاگرد ملا حسینقلی همدانی یعنی آمیرزا جواد آقا ملکی تبریزی بتوانبم به حضرت رب الارباب تقرب بجوییم!

***فضائل ماه رمضان***

***فایده گرسنگی***(مهم)

گرسنگی فواید زیادی برای سالک، در تکمیل نفس و شناخت پروردگار دارد و فضیلت های زیادی برای گرسنگی در اخبار و روایات آمده است که بد نیست اشاره ای به این روایات داشته باشیم و سپس پرده از فلسفه و حکت نهفته در روزه برداریم.

 

*از پیامبر خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روایت شده که حضرت فرمودند: (( به وسیله ی تشنگی و گرسنگیبا نفس خود جهاد کنید؛ زیرا پاداش جهاد کننده با نفس، مانند جهاد کننده در راه خدا می باشد؛ به درستی که عملی، دوست داشتنی تر از گرسنگی و تشنگی (روزه) نزد خدا نیست.))

 

*در روایت دیگری فرمودند: ((برترین شما در روز قیامت نزد خداوند متعال کسی است که بیشتر گرسنگی کشیده و درباره خداوند متعال بیشتر فکر کرده است.))

 

*پیامبر خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به اُسامه فرمودند: (( اگر می توانی با شکم گرسنه و جگر تشنه با عزرائیل ملاقات کنی، این کار را بکن؛ زیرا به وسیله این کار به بالاترین مقامات رسیده و با پیامبران همنشین می شوی و فرشتگان با دیدن روح تو شاد شده و خداوند جبار بر تو درود می فرستد.))

 

*** در حدیث معراج آمده است که خداوند متعال به پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: ((ای احمد! آیا می دانی ثمره روزه چیست؟))

 

پیامبر خدا عرض کرد: ((خیر))

 

خداوند فرمود: ((ثمره روزه کم گفتن و کم خوردن است.))

 

سپس فرمود: (( ثمره سکوت حکمت و ثمره حکمت، معرفت و ثمره ی معرفت یقین می باشد و هنگامی که بنده ای به یقین برسد، دیگر ترس سپری کردن روزگار را ندارد و برای او فرقی نمی کند که روزگار بر او سخت بگذرد یا آسان و این مقام، مقامِ صاحبانِ (رضا) است و هرکس (رضا) به (رضای من) باشد و مطابق خوشنودی من عمل کند، سه خصلت به او می دهم: شکری که آلوده به نادانی نباشد، ذکری که در آن فراموشی راه نداشته باشد و دوستی و محبتی که دوستی مرا به آفریدگانم ترجیح می دهد.

 

هنگامی که بنده ای مرا دوست داشته باشد، من هم او را دوست دارم و دوستی او را در دل بندگانم نیز می اندازم و چشم دل او را به بزرگی و عظمتم باز می کنم و علم آفریدگانم را برای او آشکار ساخته و در تاریکی های شب و روشنایی روز با او به مناجات و راز و نیاز می پردازم و راز خودم که آن را از همه مخفی کرده ام بر او نمایان میسازم ...))

 

خداوند در ادمه فرمود: (( من عقل و خرد چنین بنده ای را در دریای معرفت و شناخت خود غوطه ور می سازم و میزان درک و فهم او را بالا می برم و مرگ و سختی ها و ترس آن را بر او آسان می کنم تا اینکه وارد بهشت شود و هنگامی که عزرائیل پیش او بیاید، به او بگوید: (( آفرین به تو، خوشا به حالت! خوشا به حالت! زیرا که خداوند مشتاق توست...))

 

سپس خداوند فرمود: (( من به بنده ام می گویم: (این بهشت من است، در آن آرام بگیر و در مجاورت من سکنی گزین.))

 

روح این شخص عرض می کند: (( خداوندا! ای معبود من! تو خودت را به من شناساندی و من به وسیله ی این شناخت، از تمامی خلق تو بی نیاز شدم، قسم به عزت و جلالت که رضای تو در این باشد که مرا قطعه قطعه کنند و به بدترین و فجیع ترین شکل، هفتاد با مرا بکشند، باز رضا و خوشنودی برای من دوست داتنش تر است ...))
تا بدانجا که خداوند فرمود: (( سوگند به عزت و جلالم من بین خودم و تو، در هیچ زمانی، مانع قرار نمی دهم تا هر وقت که بخواهی، بتوانی پیش من بیای و من اینگونه با دوستانم رفتار می کنم...))

 

حکایتی جالب از دلبستگان دنیا

بدانید اى بندگان خدا، پرهیزگاران هم سود گذراى این جهان و هم نعیم آن جهان را بردند؛ آن ها در بهره‏گیرى از بهره ‏هاى دنیا با دنیاوران شریک بودند، ولى دنیا پرستان را در نعمت هاى آخرت با خود شریک نساختند .

دل به دنیا مبند

 این حکایت را شنیده ای؟ ... مَثَل اهل دنیا، در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن آخرت، چون مثل قومی ا‌ست که در کشتی بودند و به جزیره ‌ای رسیدند؛ برای قضای حاجت و طهارت بیرون آمدند و کشتیبان منادی کرد که: «هیچ کس مباد که روزگار بسیار برد و جز به طهارت مشغول شود که کشتی به تعجیل خواهد رفت».

پس ایشان در آن جزیره پراکنده شدند. گروهی که عاقل ‌تر بودند، سبک طهارت کردند و باز آمدند؛ کشتی فارغ یافتند؛ جایی که خوش‌ تر و موافق ‌تر بود، بگرفتند. گروهی دیگر در عجایب آن جزیره عجب بماندند و به نظاره باز ایستادند و در آن شکوفه ‌ها و مرغان خوش‌ آواز و سنگریزه ‌های منقش و ملون نگریستند. چون باز آمدند، در کشتی هیچ جای فراخ نیافتند. جای تنگ و تاریک بنشستند و رنج آن می‌کشیدند.

گروهی دیگر نظاره اختصار نکردند؛ بلکه آن سنگریزه ‌های غریب و نیکوتر چیدند و با خود بیاوردند و در کشتی جای آن نیافتند. جای تنگ بنشستند و بارهای آن سنگریزه ‌ها بر گردن نهادند و چون یک دو روز برآمد، آن رنگ‌ های نیکو بگردید و تاریک شد و بوی ‌های ناخوش از آن آمدن گرفت. جای نیافتند که بیندازند؛ پشیمانی خوردند و بار و رنج آن بر گردن می ‌کشیدند؛ و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره متحیر شدند تا از کشتی دور افتادند و کشتی برفت و منادی کشتیبان نشنیدند و در جزیره می ‌بودند، تا بعضی هلاک شدند از گرسنگی و بعضی را سباع هلاک کرد.

آن گروه اول، مَثَل مؤمنان پرهیزگار است و گروه بازپسین، مَثَل کافران که خود و خدای را ـ عزوجل ـ و آخرت را فراموش کردند و همگی خود را به دنیا دادند که «اسْتَحَبّوا الْحَیاةَ الدّنْیا عَلَی اْلآخِرَةِ» و آن دو گروه میانین ؛ مَثَل عاصیان است که اصل ایمان نگاه داشتند، ولیکن دست از دنیا برنداشتند. گروهی با درویشی تمتع کردند و گروهی با تمتع نعمت بسیار جمع کردند تا گران بار شدند.(1)

فکر می کنی من و تو از کدام دسته ایم؟.... از مؤمنینیم یا کافران و یا عاصیان؟ ... در جزیره دنیا که می گردیم، چه می کنیم؟ ... می گردیم، بی آنکه لحظه ای کشتی را فرموش کنیم و به رفتن بیندیشیم یا می گردیم، سنگریزه های رنگی و گل ‌های خوشبو و برگ‌ های سبز و میوه ‌های مختلف، می ‌چینیم؟ ... یا شاید هم از آن گروه که ... کدام یک؟ ... فکر کن ...

 نامه امام علی علیه السلام به محمد بن ابی بکر را خوانده ای؟ ... بخوانش و ببین که با چه زیبایی منادی ای می شود نه فقط برای محمد بن ابی بکر که برای من و تو و همه مان که فریب این جلوه‌ ها را نخور؛ این‌ ها ماندنی نیست؛ جز آزار و پشیمانی چیزی برایت به ارمغان نخواهد آورد؛ بگذار و بگذر و چون وزیدن یک نسیم معطر ... 

«و بدانید اى بندگان خدا، پرهیزگاران هم سود گذراى این جهان و هم نعیم آن جهان را بردند؛ آن ها در بهره‏گیرى از بهره ‏هاى دنیا با دنیاوران شریک بودند، ولى دنیا پرستان را در نعمت هاى آخرت با خود شریک نساختند، پرهیزگاران در دنیا به بهترین روى زیستند و بهتر از هر کس نعمت هاى دنیا را خوردند و همچون بهره ‏وران دنیوى، از دنیا بهره گرفتند و به مانند قدرتمندان از زندگانى دنیا برخوردار شدند و آنگاه با توشه ‏اى فراوان و تجارتى سود بخش از آن روى برتافتند؛ لذت پارسایى دنیا را بردند و یقین کردند که فردا در دیگر سراى، همسایگان خدایند و هیچ درخواستشان در پیشگاه خدا رد نمى ‏شود و هیچ کامیابى اخرویشان نقصان نمى ‏پذیرد؛ پس اى بندگان خداى، از مرگ و فرا رسیدن نزدیک آن پروا گیرید و خود را براى رسیدن آن آماده سازید؛ زیرا مرگ با هیمنه ‏اى بزرگ و حادثتى خطرناک پیش مى ‏آید، چنان نیکوست که با آن شرى همراه نیست (براى نیکوکاران) و چنان دردناک و خطرمند است که خیرى با خود ندارد (براى بدکاران)؛ پس چه کسى از آن کس که براى رفتن به بهشت می کوشد، به بهشت نزدیک تر است و چه کسى به آتش از آن که راه آن را مى ‏پیماید، نزدیک تر است؟ شمائید رانده ‏هاى مرگ که اگر بایستید، شما را می گیرد و اگر فرار کنید، شما را درمى ‏یابد و از سایه با شما همراه ‏تر است؛ فرمان مرگ بر پیشانى شما گره خورده و دنیا در پشت سرتان پیچیده مى‏ شود؛ پس از آتشى بترسید که ژرفاى آن دور و سوزش آن سخت و رنج و شکنجه ‏اش تازه و دگرگونه است، خانه ‏اى که در آن مهربانى نیست و درخواست کسى پذیرفته نمى ‏شود و راه فرارى از دردها و سختى ‏هاى آن نیست؛ اگر می توانید ترس خود را از کیفر خدا و امیدتان را به بخشایش او با هم درآمیزید؛ زیرا بنده راستین خدا آن کس است که امیدش به پروردگار به میزان ترسش از کیفر او باشد و آن کس که از همه گمان خوبش به خدا بیشتر است، هراسش از عذاب خدا از دیگران زیادتر خواهد بود».(2)

 

پی نوشت ها :

1. غزالی، کیمیای سعادت.

2. نهج البلاغه، نامه 27.

 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi; mso-bidi-language:FA;}

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان 9

آداب وقت تناول غذا

سي ام : بزرگ مجلس يا مقتداي قوم اگر در جمع اصحاب و ياران است وقتي همگان دست از طعام كشيد ند او دست

 از طعام بردارد كه سنت رسول الله در جمع ياران چنين بود و سپس خطاب به اصحاب تعارفي كند كه چرا چيزي ميل

 نكرديد چنانچه كه رسول خدا (ص) به ياران مي فرمود :

شما كه چيزي نخورديد هر كدامتان ما را بيشتر دوست داريد مي بايست خجالت نكشيد.

سي يكم : هچنان كه با نمك ابتدا كرده ايد با نمك ؛ طعام خويش را ختم نمائيد و اگر سركه در سفره بود ختم را با سركه

 هم كنيد؛ رواست كه حضرت امام صادق مي فرمايند :

ما غذا را با نمك شروع و به سركه ختم مي كنيم .

 

سي و دوم د: در آخر سفره شيريني ميل نمودن سنتي است كه از رسول خدا (ص)بر جامانده و اين شيريني ها بهتر

است خرما باشد كه حضرت صادق (ع) فرموده اند :

نزد رسول خدا طعامي حاضر نشد كه در آن خرما نباشد .

 

سي و سوم : بعد از آنكه همگان از طعام دست كشيدند دعا بخوانيد كه امام باقر (ع) فرموده اند :

سلمان فارسي صحابي بزرگوار رسول خدا (ع) هرگاه دست از طعام مي كشيد عرضه مي داشت :

اللهم اكثرت و اطيبت فزد ، و اشبعث و ارويت فهنئه

خداوندا نعمت را بر ما بسيار و پاكيزه گرداندي ، و باز هم برآن بيفزا و ما را از آب و غذا سير گرداندي و اين همه را بر ما گوارا بدار.

 

سي و چهارم : خادم سفره هم چنا نكه سفره را گشوده ؛ همان طور جمع كند و از نزد بزرگ مجلس يا مقتداي قوم

سفره را بردارد .و اين سنت نيز نزد اهل سلوك به معني اين است  كه :

از اول فيض از تو به ما مي رسد و تا آخر عمر كه بساط وجود ما را در نوردند روي به تو داريم .

*************

اي دوستان اولين گام در شناخت خداوند ؛ خوردن از راه حلال است تا بدين وسيله بينش الهي در تو؛ درخشش گرفته ؛ راه را از غيرراه تشخیص دهی

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان / 8

خداوند : اي فرزند آدم ! بيمار شدم عيادتم نكردي

بر گرفته از كتاب فتوحات مكيه ابن عربي  جلد ١٧/ باب وصا يا

اي برادر بر تو باد به عيادت بيماران ! چون در آن اعتبارويادآوري است ؛ زيرا خداوند انسان را از ضعف آفريده است پس تو را برعيادتت براصلت هشدار مي دهد. بر قوه اي كه تو را بر طاعتش نيرو مي بخشد نيازمند بدوئي ، و خداوند در هنگام بيماري نزد بنده اش است، آيا بيمار را نمي بيني كه جز به سوي خدا استغاثه و طلب ياري نمي كند و جز خدا را ياد نمي نمايد ؟ پيوسته حق تعالي را به زبان مي خواند و درقلبش بدو التجا و پناه مي جويد ، بنابر اين بيمار پيوسته با خداست ، هر بيماري كه هست ، اگرچه نزد پزشك رفته باشد و داروهاي معمول را به جهت شفايي كه در آنهاست تناول كرده باشد ، با اين همه از خدا غافل نمي شود ، اين به سبب حضور خداوند است در نزد او، و خداوند در روز رستاخيز مي فرمايد : اي فرزند آدم بيمار شدم عيادتم نكردي، گويد : پروردگارا من چگونه عيادتت كنم كه تو رب العالميني ؟ فرمود آيا ندانستي كه فلان بنده ام بيمار است ، چرا عيادتش نكردي ؟  اگر او را عيادت مي كردي مرا نزدش مي يافتي ... .

اما اينكه فرمود مرا نزدش مي يافتي : آن ذكر و ياد مريض است مر پروردگارش را در ظاهر و باطن  ، و همين طور اگر يكي از بندگان خدا از تو آب و غذا خواست ، او را غذا و آب ده اگر توان اجابتش را داري - زيرا اين شرف و منزلت تو را بس كه اين خواهنده غذا و آب تو را در منزلت پروردگاري كه بندگانش را آب و غذا مي دهد فرود آورده است ، اين نظري است كه كم كسي براي آن اعتبار قائل است ، و به مستمند بنگر – هنگامي كه  در خواست مي كند و صدايش را بلند كرده مي گويد : براي خدا مرا چيزي دهيد – خداوند او را جز به نام خودش در اين حال به نطق نياورده است، و صدايش را را بلند نكرده مگر آن كه تو را بشنواند تا او را چيزي دهي ، بنابراين تو را به اسم الله – در بالله اعطني – ناميده ، و به تو پناه آوردنش – با بلند كرده صدا – پناه آوردنش است به خدا . پس آنكه تو را در منزلت سيد و سرورش فرود آورده است ، سزاوار است كه تو هم او را محروم نكرده و آن چه را كه درخواست كرده اجابت نمائي .و در حديث قدسي آمده است :

اي فرزند آدم از تو غذا خواستم غذايم ندادي

گويد پروردگارا !! چگونه تو را غذا دهم كه تو رب العالميني ؟ مي فرمايد : آن بنده ام كه ازتو غذا خواست چرا غذا ندادي ، اگر غذايش مي دادي آن را نزد من مي يافتي ، اي فرزند آدم از تو آب خواستم آبم ندادي ؛ گويد : پروردگارا ترا چگونه آب دهم كه تو رب العالميني؟ مي فرمايد : آن بنده ام كه از تو آب خواست چرا آبش ندادي ، اگر آبش داده بودي آن را نزد من مي يافتي ... رسول خدا فرمودند : خداوند خويش را در اين خبر در منزلت بنده اش فرود آورده است .

بنابراين بنده حاضر با خدا ، در هر حالي مانند اين حال ذاكر خداست ، خداي را مي بيند كه از وي غذا و آب مي خواهد ، لذا بدانچه كه حق از او مي طلبد مبادرت مي ورزد ، چون نمي داند كه روز رستاخيز شايد در مقام حاجت ، اين شخصي كه اكنون از او غذا و آب در خواست مي كند بايستد و خداوند او را بر آن تلافي كند و آن فرموده اوست كه : آن را نزد من مي يافتي يعني آن غذا و آب را ، من آن را برايت بالا برده و افزونش ساختم تا روز رستاخيز بر تو بازش گردانم ..... پس سائل و مستمند را مران ، اگر چه با سخني نيكو باشد و با او با خوشروئي برخورد كن .و از آمدنش اظهار سرور و شادماني نما . چون تو خداي را ملاقات مي كني يعني گيرنده نفقه خداست .

حسن يا حسين (ع) اگر سائلي از آنان در خواست مي نمود ، به سرعت به او عطا و بخشش مي كردند ....و حسن (ع) مي فرمود : سائل حامل توشه او به سوي آخرت است و سنگيني حمل را از او بر طرف مي كند .

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان /7

منبع کتاب امام شناسی علامه تهرانی /جلد ۱۷

در امروز از زمانت از وحدت و تنهائي توشه بردار !

سفيان ثوري حكايت مي كند :

هنگامي كه در برخي از سالها حج بيت الله الحرام را نمودم ؛ خواستم امام صادق (ع) را زيارت كنم ؛ لهذا از محل وي

 پويا و جويا شدم ، و بدان محل راهنمائي گرديدم ، و آمدم و در را كوفتم.

حضرت فرمودند : كيست ؟! گفتم :همنشين با تو سفيان ! حضرت در را گشود،و بر روي سومين پلكان ايستاد و گفت :

 مرحبا اي سفيان از ناحيه شمال مي باشي ؟!

گفتم : آري اي پسر رسول خدا ! به چه علت است كه مي نگرم از مردم اعتزال جسته اي ؟! فرمود : اي سفيان ! زمانه

 فاسد شده ، ودر برادران دگرگوني حاصل آمده ، و اهل شهر واژگون گرديده اند . بنابراين چنين ديدم كه تنها زيستن

براي آرامش قلب مفيدترمي باشد ! آيا نزدت چيزي هست كه در آن بنويسي؟! گفتم : بلي ! گفت : بنويس :

١- وفا از ميان مردم چنان رخت بربسته است همچون ديروز كه گذشت ودرامروز اثري از آن پديدار نيست ، و مردم

با همديگربه خدعه و حيله مشغو لند .

٢- در ظاهر در ميانشان صفا و مودت را بروز مي دهند ، اما در باطن ، دلهايشان از عقربهائي پر گرديده است .

- من گفتم : اي پسر رسول خدا زيادتر از اين براي من بيان فرما ! فرمود : بنويس :

٣- از وحدت و تفرد خويشتن جزع و فزع مكن ! در امروز از زمانت از وحدت و تنهائي توشه بردار !

٤- برادري از ميان رفته است ، بنابراين اخوت در آنجا وجود ندارد ؛‌مگر تملق و چاپلوسي با دست و زبان!

٥- بنابراين چون نيك بنگري جميع آنچه را كه در دلهايشان انباشته است ، خواهي ديد كه در آنجا سم خالص مار سياه

رنگ و خطر ناك در قلوبشان جاي دارد .

سپس فرمودند : اي سفيان! تو از نزد ما مطرود نمي باشي ، و ليكن در درنگ نمودنت اينجا از سلطان بيم و خوفي

داريم ! من گفتم به روي چشم اطاعت مي نمايم ! قدري زيادتر براي من حديث كن ! حضرت فرمود :

هنگامي كه اندوهها بر تو از هر جانب بر تو هجوم آوردند بگو : لا حول ولا قوه الا بالله = هيچ تحول و تغييري و هيچ

قوه و قدرتي نيست مگر به الله . و وقتي كه ديدي روزيت به كندي مي رسد بر تو باد به استغفار ، و بر تو باد كه

تقواي خداوندي را پيشه گيري ! و شكيبائي و تحمل را ملازم باش ! و هميشه در امر دنيا و آخرتت حذر و ملاحظه و

احتياط را رها مكن ! پس من برخا ستم و از حضورش بر كنار شدم

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان /6

خاطراتي از مرد خدا حاج ملا عباس

برگرفته از كتاب فضيلت هاي فراموش شده تاليف حسينعلي راشد

ملاعباس مردي بود از دنيا گذشته و هميشه و در همه كار در ياد خدا و براي خدا بود . ايمان محكمي به خدا ؛ پيغمبرو

 روز قيامت داشت وبه همين جهت شب و روز دقيقه اي از انجام وظايف ديني و تكاليفي كه بر گردن خود احساس مي

كرد غفلت نمي ورزيد و لحظه اي عمر خود را ضايع نمي كرد ؛ هرگز مرتكب هيچ گناه كبيره و يا صغيره اي نشد ؛

به طوري كه مي توان گفت حتي فكر گناه هم از خاطرش نمي گذشت .

بيشتر سال را روزه مي گرفت و غالبا اين روزه ها با يك وعده غذا و بي خوردن سحري بود . وي حتي هنگام راه

رفتن  نمازهاي مستحبي بجا مي آورد و هنگام سجده مهر بر پيشاني مي گذاشت و به همين خاطر دائم با وضو بود .

در تمام عمر از روزي كه به سن تكليف رسيد تا دو سه روزقبل از فوتش تمام شبها هنگام سحر بيدار بود و

حتي يك نماز شبش ترك نشد و بسيار از ترس خدا مي گريست و محبت زايد الوصفي نسبت به خاندان رسالت داشت.

ايشان مي گفت برخي بودند كه در همه عمر براي خود رختخواب پهن نكردند و پاي خود را هرگز دراز نكردند تا در

هنگام مرگ كه پاي آنها را دراز كردند . ملا عباس با همه زهد و تقوا مقدس مابي را شغل خود قرار نداده بود بلكه به

تمام امور زندگي مي رسيد مثلا به مهماني و به ديدن مسافري كه وارد شده و به عيادت مريض و تشيع جنازه و هر

گونه امور متعارف زندگي از قبيل مجلس عقد و امثال اينها مي رفت و خودش هميشه مهمان مي پذيرفت و به هر نوع

گرفتاري كه مردم داشتند مي رسيد و به درد دل آنها گوش مي داد و در راه رفع كدورتها و مخاصمه ها از طريق

نصيحت و خير خواهي ؛ خواه ميان زن و شوهر يا ميان دو طرف دعواي مالي يا ميان اهالي ده كه با هم به دسته بندي

 بر مي خاستند كوشش مي كرد .

ملا عباس هرگز براي منبر و فعاليتهاي ديني پول نمي گرفت وعاشق خدمت به مردم بود ؛ خوابش اندك و كارش بسيار

ودرست مصداق آيه كريمه بود : تتجا في جنو بهم عن المضا جع / سجده – ١٦ كه مي فرمايد پهلوهاي آنها از بستر

 خواب كناره مي گيرد . به عبارت ديگر پهلوهاي آنها به بسترخواب نمي چسبد .

لباسش در همه عمر مانند لباس مردم ده خود ما بود از جنس كرباس؛ بسيار تميز و نظيف بود ، قهرمان استقامت و

 خستگي نا پذيري بود و مردي بود كه بر گرسنگي و خستگي غلبه كرده بود و در مجالس اغنيا به اسراف آنها ايراد

مي گرفت ؛ پر كار در كشاورزي و چا لاك در سوار كاري ؛ پاكيزگي ؛ هوشمندي و درايت وي زبانزد بود .

مردان خدا پرده پندار دريدند // يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند

 

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان 8

 

چند وصيت از شيخ اكبر محيي الدين عربي جلد /١٧فتوحات مكيه

و بدان : از ايمان اين است كه كار نيكت تو را شادمان سازد و فعل بدت نا خوش آيندت  كبر و نخوت و كينه و پليدي بپرهيز ، عيب برادر دينيت را – چون خداوند تو را بر آن آگاه ساخت – بپوشان ؛ زيرا آن معادل زنده كردن

دختران زنده به گور شده مي باشد ، اين چنين از رسول خدا (ص) در باره نص (قرآن) آمده است ، زيرا مقادير ثواب و پاداش با قياس درك نمي شود .

بر تو باد به كوشش در برآوردن نياز و حوائج مردم ، ما گروهي از مردمان را مشاهده كرديم كه بر اين امر پايداري مي كنند ، و آن از برترين اعمال است ؛ و رنج و حرمان صاحب رنج را بر طرف ساز ، و چون مسلماني را در

لغزش و خطا ديدي كه از تو مي خواهد آن را پنهان داري ياري اش كن و رسوايش مساز ، لغزش و خطاي برادر ديني

مسلمانت را ناديده بگير و دستش را بگير ، و هرگاه كه لغزيد و بيعتــش را شكست ، وقتي از تو تقاضاي گذشت از خطاي خويش را كرد بپذير ، زيرا تمام اينها از مكارم اخلاق است .

بر تو باد به زهد در دنيا و پوشيدن لباس خشن ، چون در حديث آمده : هر كس در حالي كه امكان پوشيدن جامه زيبا را دارد آن را ترك نمايد ، خداوند بر او خلعت كرامت و ارجمندي پوشاند .

و از آنان باش كه كه خشم خويش را فرو مي خورد خداوند خشم فرو بران و در گذرند گان از مردمان را ( در قرآن) ستايش و ثنا گفته است .رسول خدا (ص) فرمودند : هر كس خشم خويش را در حالي كه بر اجراي آن تواناست فرو برد ، خداوند از امنيت و ايمان لبريزش نمايد .

فرو بردن خشم از ايمان است ، و برادر مومنت را از كسي كه مي خواهد بدو زيان رساند ، تا آنجا كه مي تواني و قدرت داري حمايت نما ؛ و چون به تو زياني رسيد آن را جز به خدا نازل مدان و در بر طرف شدنش جز از خدا در

خواست مكن ، و اگر قائل به اسبابي ، خداي را در آن از نظر غايب مدار ، زيرا خداي را در هر سببي وجهي است ، پس بايد آن وجه از آن سبب مشهودت باشد .

و بدان هيچ پيامبري نيست مگر آنكه امتش را از دجال بيم داده است ، و اينكه رسول خدا (ص) از فتنه دجال استعاذه مي كرد ، اين براي ما تعليمي است كه از آن استعاذه كنيم و در استعاذه از فتنه او دو وجه است : يك وجه استعاذه از

فتنه اوست تا ااو را در دعوايش تصديق ننمايم و از او در امان باشد و هر كس بخواهد خداوند او را از وي در امان دارد بايد ده آيه از آغاز سوره كهف را حفظ نمايد زيرا آن آيات وي را از فتنه دجال حفظ مي نمايد وجه دوم آن كه

خويش را از اينكه مدعي گردي – آن گونه كه دجال مدعي شد – حفظ نمايي و براي خويش دعوت او را مدعي گردي ، زيرا تو آماده و مستعد هر خير و شري هستي كه آن را هر انساني – از آن حيث كه انسان است – مي پذيرد

تا تواني بر اين امر استقامت بورزكه از خدا درخواست وسيله براي رسول خدا (ص) نمايي چون آن حضرت آن را از ما در خواست كرده است ، بنابراين مومن كسي است كه در درخواستش پافشاري كند ، با آنچه از خير كه بر او باز مي

گردد ، كمترينش وجوب شفاعت اوست در روز رستاخيز براي او – اگر ناچار بدان شود – و چون ديدي كسي در تحصيل خيردرتكلف افتاده،اورا برآن امر، آن مقدار كه تواني ياري كن و پشتيبانيت را از كسي كه از تو درخواست پشتيباني كرده است باز مدار

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان7

جسم نوري يا هاله آتشي

ازكتاب اصول اساسي روانشناسي انسان و ماهيت و تكامل او

تاليف آقاي حسين كاظم زاده ايرانشهر

جسم نوري يا آتشي كه بوسيله آن نفس ناطقه تا عالم لاهوت مي تواند

صعود كند يك جسم عامي براي همه نفوس ناطقه نيست بلكه جسمي

است كه نفوس ناطقه در طي مراتب تكامل بتدريج تحصيل مي كنند چنا نكه

 نفوس كامله مانند انبياء و اولياء آن را بوسيله اعمال و فضايل خود و بخصوص

 با انوار معرفت و عشق خدائي خود بوجود مي آورند پس هر قدر نفوس

كامله انساني كامل تر شده و در ادوار و مراحل زندگي نفس خود را براي

نجات نوع بشر فدا كنند و در زيرتاثير  آتش عشق و نور معرفت حقايق با

اشتياق سوزان جان خود را قربان سازند بهمان درجه هم يك چنين پرده از نور يا

جسم نوري در اطراف جسم عقلي ايشان تشكيل مي يابد و مانند هاله دور ماه ديده مي شود .

از اين جهت آنرا هاله آتشي نيز مي توان ناميد .روشنائي و بزرگي و لطافت

 اين جسم يا هاله بسته بمقام معرفت و درجه عشق نفس ناطقه ايست كه

 آنرا بوجود آورده است و در هر حال تار و پود اين جسم نوري و امواج اين هاله آتشي

از انوار معرفت و عشق خدائي كه حدودي براي آنها معين نيست و محيط

كل عوالم است تركيب مي يابد.

ظهور و تشعشع اين نور يا هاله يكي از علائم و آثار نبوت انبياست چنانچه

در همه انبياء نسبت به درجه و مراتب ايشان ديده شده است و چنا نچه

مرويست كه همينكه محمد بن عبدالله نخستين بار در جبل حراء بتوسط

جبرئيل يا روح القدس به اخذ وحي الهي و ماموريت روحاني نايل و مبعوث

 شد و به خلعت اقراء با سم ربك الذي خلق مشرف گرديد نور نبوت در

ناصيه او طوري تلو لو و تجلي كرد كه وقتي به خانه خديجه برگشت و وارد

خانه گشت خديجه تصور كرد كه آفتابي به خانه او وارد شد . و چنانكه گفتم

 نمونه بسيار باريكي از اين هاله را در بالاي سر بعضي از روحانيان و عارفان

 و مشايخ پاكدل نيز ديده اند .

آيه قرآن مي گويد : يوم يسعي نورهم ببين ايديهم و بايمانهم و دروصف

حال مومنين در روز محشر وارد شده است اشاره به همين هاله آتشي يا

جسم نوراني و مراد از مومن جز نفوس كامله بشر چيز ديگر نيست .

غزالي در تفسير اين آيه در كتاب الا حياء چنين مي گويد :

تفاوت درجه سعدا نسبت به درجات معرفت و ايمان ايشان است . و معرفت

 عبارت از نوري است كه مو منان بواسطه آن به لقاء خدا توانند رسيد و به

 قول شريف خدا در قرآن كه : و يسعي نورهم بين ايديهم و با يمانهم

بدين نكات اشاره شده است . و در خبر وارد است كه بعضي از مومنان بقدر

كوهها نشر نور كنند و بعضي هم مالك نور كوچكي مي شوند و در نهايت

شخصي هم پيدا مي تواند شد كه نور او بقدريك انگشت بوده و گاهي مي

درخشد و گاهي خاموش مي شود وقتيكه مي درخشد آن شخص در طريق

 ترقي (معنوي) قادر براه رفتن مي شود و وقتيكه خاموش شد در همان

جائيكه بوده است مي ماند و نمي تواند رفت .

گذشتن اين صاحبان نور هم از پل صراط نسبت به نور خود ايشان است ،

بعضي ها در يك چشم بهم زدن و برخي مانند برق و عده اي چون ابر و

بعضي چون شهاب و برخي چون دويدن اسب مي گذرند و آنها ئيكه كمتر از

 همه نور دارند در روي دو دست و پا مانند بچگان راه مي روند .

خدايا نيايد آن روزي كه از تاريكي كرده خود راه از چاه ندانيم

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان 6

خاطراتي از مرد خدا حاج ملا عباس

برگرفته از كتاب فضيلت هاي فراموش شده تاليف حسينعلي راشد

ملاعباس مردي بود از دنيا گذشته و هميشه و در همه كار در ياد خدا و براي خدا بود . ايمان محكمي به خدا ؛ پيغمبرو

 روز قيامت داشت وبه همين جهت شب و روز دقيقه اي از انجام وظايف ديني و تكاليفي كه بر گردن خود احساس مي

كرد غفلت نمي ورزيد و لحظه اي عمر خود را ضايع نمي كرد ؛ هرگز مرتكب هيچ گناه كبيره و يا صغيره اي نشد ؛

به طوري كه مي توان گفت حتي فكر گناه هم از خاطرش نمي گذشت .

بيشتر سال را روزه مي گرفت و غالبا اين روزه ها با يك وعده غذا و بي خوردن سحري بود . وي حتي هنگام راه

رفتن  نمازهاي مستحبي بجا مي آورد و هنگام سجده مهر بر پيشاني مي گذاشت و به همين خاطر دائم با وضو بود .

در تمام عمر از روزي كه به سن تكليف رسيد تا دو سه روزقبل از فوتش تمام شبها هنگام سحر بيدار بود و

حتي يك نماز شبش ترك نشد و بسيار از ترس خدا مي گريست و محبت زايد الوصفي نسبت به خاندان رسالت داشت.

ايشان مي گفت برخي بودند كه در همه عمر براي خود رختخواب پهن نكردند و پاي خود را هرگز دراز نكردند تا در

هنگام مرگ كه پاي آنها را دراز كردند . ملا عباس با همه زهد و تقوا مقدس مابي را شغل خود قرار نداده بود بلكه به

تمام امور زندگي مي رسيد مثلا به مهماني و به ديدن مسافري كه وارد شده و به عيادت مريض و تشيع جنازه و هر

گونه امور متعارف زندگي از قبيل مجلس عقد و امثال اينها مي رفت و خودش هميشه مهمان مي پذيرفت و به هر نوع

گرفتاري كه مردم داشتند مي رسيد و به درد دل آنها گوش مي داد و در راه رفع كدورتها و مخاصمه ها از طريق

نصيحت و خير خواهي ؛ خواه ميان زن و شوهر يا ميان دو طرف دعواي مالي يا ميان اهالي ده كه با هم به دسته بندي

 بر مي خاستند كوشش مي كرد .

ملا عباس هرگز براي منبر و فعاليتهاي ديني پول نمي گرفت وعاشق خدمت به مردم بود ؛ خوابش اندك و كارش بسيار

ودرست مصداق آيه كريمه بود : تتجا في جنو بهم عن المضا جع / سجده – ١٦ كه مي فرمايد پهلوهاي آنها از بستر

 خواب كناره مي گيرد . به عبارت ديگر پهلوهاي آنها به بسترخواب نمي چسبد .

لباسش در همه عمر مانند لباس مردم ده خود ما بود از جنس كرباس؛ بسيار تميز و نظيف بود ، قهرمان استقامت و

 خستگي نا پذيري بود و مردي بود كه بر گرسنگي و خستگي غلبه كرده بود و در مجالس اغنيا به اسراف آنها ايراد

مي گرفت ؛ پر كار در كشاورزي و چا لاك در سوار كاري ؛ پاكيزگي ؛ هوشمندي و درايت وي زبانزد بود .

مردان خدا پرده پندار دريدند // يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند

توشه هاي عرفاني از كلام بزرگان / 5

تصويري از زندگي و عملكرد پيرهرات؛ خواجه عبدالله انصاري

وي بسال ٣٩٦ در قهندز ازقراي هرات پاي به عرصه وجود نهاد و به سال ٤٨١رخت از جهان بر بست و در هرات به خاك رفت و آرامگاه وي در گازرگاه هرات همواره زيارتگاه خاص و عام بوده و هست .

از اوان كودكي به كسب علم و كمال پرداخت و تا پايان عمر در افاضه و استفاضه بسر برد . در هرات مجلس مي گفت و مريدان و شاگردان بسيار داشت و شيخ السلام هرات بود و به اقتضاي اين مقام در امر به معروف و نهي از منكر و ترويج دين مبين اسلام كوشش بسيار داشت و ظاهرشريعت را بسيارمراعات ميكرد و نيزدر تقوي ومجاهدت ورياضت و مراقبت يگانه زمانه و مرد عمل بود .

نسب خواجه با شش واسطه به ابو ايوب انصاري از صحابه رسول اكرم (ص) مي پيوندد وي همان شخصي است كه در هجرت رسول الله از مكه به مدينه شتر پيامبر اسلام پيش خانه ابوايوب نشست و حضرت به خانه وي در آمد .

زندگي خواجه در اوائل به گشايش نبود و بسيار تنگدستي كشيده است وي مي گويد من هنوز خرد بودم كه پدرم از دنيا رفت و ابتداي درويشي ما از آن وقت بود و من بزمستان جبه نداشتم و سرماي عظيم بود و در همه خانه ما بوريايي بود كه بر روي آن بخفتمي و نمد پاره اي كه بر خود پوشيدمي و خشتي كه زير سر نهادمي و ميخي كه جامه مجلس بر آن كردمي و بياويختمي .

حافظه خواجه بسيار قوي بوده است جامي در نفحات الا نس از وي آورده است كه من صد هزار بيت از شعراي عرب ياد دارم و سيصد هزار حديث با هزار هزار ( يك ميليون ) اسناد ياد دارم .

خواجه در علم حديث و تفسير و فقه دستي گشاده داشت و مشايخ بسيار ديده و از آنها فراوان فرا گرفته بود .

و هم گفته است كه پگاه به مقري شدمي به قرآن خواندن ؛ چون باز آمدمي ؛ بدرس مشغول شدمي و شش ورق بنوشتمي و از بر كردمي ؛ چون از درس فارغ گشتمي به اديب شدمي و همه روزه بنوشتمي ؛ روزگار خود بخش كرده بودم چنانچه مرا هيچ فراغت نبودي و از روزگار من هيچ بسر نيامدي بلكه هنوز در بايستي و بيشتر روز بودي كه تا پس نماز؛ خفتن بر نهار بودمي و بشب در چراغ حديث نوشتمي و فراغت نان خوردن نبودي ؛ مادرم نان پاره لقمه كردي و در دهان من مينهادي و در ميان نوشتن .

رشته طريقت خواجه به شيخ ابو الحسن خرقاني پيوسته است چنانكه در سخنان او آمده است :

عبدالله مردي بود بياباني ميرفت بطلب آب زندگاني ناگاه بشيخ ابو الحسن خرقاني ؛ ديد چشمه آب زندگاني ؛ چندان خورد كه گشت فاني نه عبدالله ماند نه شيخ خرقاني .

آورده اند كه شيخ خرقاني چهل سال سر بر بالين ننهاد و نماز بامداد بر وضوي نماز خفتن مي كرد و هم او گقته است

كه هفتاد سال است كه با حق زندگاني كرده ام و نقطه اي بر مراد نفس نرفته ام و چهل سال است كه نفس من يك شربت آب سرد مي خواهد يا دوغ ترش مي خواهد و هنوز بوي نداده ام .

پايان كلام نيايشي از شيخ خرقاني

الهي مرا در مقامي دار كه من در ميان نباشم و همه تو باشي

الهي روز بزرگ پيامبران بر منابر نور نشينند و اولياي تو بر كرسيهاي نور ، بوالحسن بر يگانگي تو نشيند .